![]() |
![]() |
|
|
ما گنهکاریم، اری، جرم ما هم عاشقی است زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است عشق عین اب ماهی یا هوای ادم است بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟ چیست؟… |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 آبان1390ساعت 12:0 توسط مینا |
|
|
بار الها ! به من گفتی: روشن ترین کلمه " امید " است. به آن امیدوار باش. شایع ترین کلمه " شهرت " است. دنبالش نرو. ضعیف ترین کلمه " حسرت " است. آن را نخور. حسرت انگیزترین کلمه " حسادت " است. از آن فاصله بگیر. سرکش ترین کلمه " هوس " است. با آن بازی نکن. تواناترین کلمه " دانش " است. آن را فرا گیر. و ارزشمندترین کلمه " بخشش " است. سعی خود را بکن. پس کمکم کن تا:
همیشه به فردا امیدوار بمانم.... به دنبال شهرت نروم... حسرت روزهای از دست رفته را نخورم... فاصله ام را با حسد حفظ کنم... هوس های آنی و زودگذر را از خود دور کنم... هر لحظه در پی آموختن دانش باشم.... و همواره بدون چشمداشت دستی بخشنده و سخاوتمند داشته باشم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 آذر1389ساعت 13:23 توسط مینا |
|
|
حجم سنگین زندگی باعث شده بیشتر به بودنم بیاندیشم و بیشتر احساسش کنم من ، هر روز تمام باغچه را میکنم و خاکش را بیرون میریزم ریشه ی گل ها را نوازش میکنم و بعد ، طی یک مراسم سکوت ، گل ها را به خانه شان بازمیگردانم و بدین ترنیب آنها روز به روز با طراوت تر میشوند چون هر روز بیشتر ارزش خاک زیر پای خود را احساس میکنند و می فهمند که با آنکه تمام زیبایی باغچه به گل هایش است ، وکسی به زیبایی خاک توجهی ندارد اما مادر باغچه خاک است ... آری گل ها میفهمند که آنها فقط تجلی زیبایی هستند و زیبایی واقعی در دیگر سو است ، جایی که هیچ کس نمی بیند مگر کسانی که حسش کنند اگر دست من بود ، بعد از اینکه گلها باز شدند ، آنها را سر و ته میکاشتم ، تا کمی بتوانم از ریشه ها قدر دانی کنم و بهشان بفهمانم که چقدر مهم هستند تا وقتی کله ی گل زیبا به خاک خورد و ما تحتش به هوا رفت ، لذت ببرم از درسی که به او داده ام ! من با افتخار تمام کلکسیون ریشه هایم را ، به نمایشگاه گلهای رنگارنگ می برم تا به انسان های بی ریشه بفهمانم ذات مهمتر از ظاهر است و گل زیباست ، بخاطر ذات پاکش ریشه های سخاوتمندش و مادر بزرگوارش و حسی که به همه میدهد زمانی که نگاهش می کنند و این همه بخشندگی ای که دارد ... آری من ، هر روز ، " نگاه آدم ها به زندگی را " به " خود معنای زندگی " سنجاق میکنم و برای همین است ، که حجمش هر روز سنگین تر میشود و وزنش ، هر روز کمتر و کمتر |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 آذر1389ساعت 13:21 توسط مینا |
|
|
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.
سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در
زندگیاش اوضاع درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 آذر1389ساعت 13:19 توسط مینا |
|
|
من در این جاده ی سیاه و سفید زندگی
یک غریبه هستم و غریبه خواهم بود و هرگز آشنا نبودم و آشنا نخوهم شد اصلا همه غریبه هستیم با این که فکر می کنیم همیشه آشناییم من در این جاده ی بی پایان زندگی تنها دو چیز را قابل ستایش می دانم اولی معبودم خداست و دومی عشق پاکی است که پرودگارم به من هدیه کرده بله درست است عشق آیا تو چیزی بالا تر از عشق را سراغ داری ؟ عشق ، یگانه عنصر این طبیعت خاکی است که از جنس نور است و تو را آنقدر به خداوند نزدیک می کند که در یک زمان هم خدا را می پرستی هم عشقی را که در ژرفترین اعماق قلبت رشد کرده است عشق تو را با واژه ای به نام "دوست داشتن" آشنا می کند به تو بال و پر می دهد و رسم پرواز را چه مشتاق به تو یاد می دهد عشق تو را مثل کوه استوار می کند و مثل رود پر خروش و گاه مثل آسمان سخاوتمند و مثل دریا بزرگ آنقدر بزرگ می شوی که خودت هم تعجب میکنی عشق تو را ابدی می کند به تو می آموزد چگونه جانت را فدا کنی آری تو با عشق به اوج میرسی تو به عرش میروی ، تو یگانه می شوی تو سر آغاز ایثار و از خود گذشتگی می شوی مهم نیست به چه عشق می ورزی مهم این است که عاشق باشی . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 آذر1389ساعت 13:16 توسط مینا |
|
|
سلام حالتون چطوره؟ خوبید؟ خوش میگذره؟ بازم مثل همیشه اول احوالپرسی و بعد هم عذر خواهی اونم به خاطر اینکه دیر اپ میکنم به خدا شرمندم از اینکه دیراپ میکنم و بهتون کم سر میزنم ولی به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه خوب از این به بعد قول میدم زودتر بیام (جدی نگیرین) باور کنید سرم خیلی شلوغه از یه طرف تا چشم به هم زدم اخر ترم رسیده و من هنوز بعضی از درسامو هنوز نخوندمو نمیدونم چی هست؟ از طرف دیگه شیفت های بیمارستانم که نصف روز منو هر روز میگیره...........(واقعا خسته کننده است) و از همه بدتر اینکه تا کنکور هم چیزی نمونده...وای حالا کنکور هیچی ولی درسام واقعا سخته در هر صورت من امروز اپ کردم که علت دیر اومدنمو بگم و یه معذرت خواهی از همه بکنم و از همتون ممنونم که توی این مدتی که نبودم به من سر زدید (بی معرفت نیستم و اینو روی حساب کم لطفیم نذارید ولی درکم کنید) خوب این شعری که این پایین واستون میذارم قبلا هم توی وبم بوده ولی به علت بی شعری و کمبودش دوباره میزارمش ولی میدونم قشنگه و خوشتون میاد سالم باشید و همیشه موفق با بهترین ارزوها
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها تو سینه من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روز گار بی کسی یه عمر که در به درم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یکم من و حوصله کن نگو که از این روزگار یه خرده کمتر گله کن من و به بازی می گیرن عقربه های ساعتم برگه ی تقویم میکند لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 آذر1386ساعت 10:3 توسط مینا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 19:16 توسط مینا |
|
|
Melekler Aglar فرشتگان ميگريند
Ne güneş ne ateş beni sen yaktın
نه خورشيد مرا سوزاند ونه آتش، عشق تو مرا سوزاند.
Ne hasret ne gurbet beni sen vurdun
نه حسرت مرا ازار داد و نه غربت فقط تو مرا ازار دادي.
Hem yazım hem kışım baharım oldun
تو هم تابستان وهم زمستان وهم بهارم شدي
Duysa nasıl sevdiğimi melekler ağlar
اگراين عاشقي ام رافرشته ها هم بفهمند ميگريند
Sensiz geçen akşamlarda geceler ağlar
وقتي تو نيستي شب هم ميگريد.
Pusu kurmuş yalnızlıklar saatler ağlar
به تنهايي غم گرفته من ساعتها هم مي گريند.
Bilsen nasıl ِözlemişim göِkkubbe ağlar
اگر آسمانها حسرتي كه براي عشق كشدم.بفهمندم مي گريند.
Duysa nasıl sevdiğimi melekler ağlar
اگراين عاشقي ام رافرشته ها هم بفهمند ميگريند
Ne yere ne ögِğe ismini yazdım
اسمت را نه رو زمين نوشتم ونه رو آسمان
Senin ismini canım kalbime yazdım
بلكه اسم تورا اي عشقم در قلبم نوشتم.
Sen günüm sen gecem sabahım oldun
تو روز من .شب من صبح من شدي
Duysa nasıl sevdiğimi melekler ağlar
اگراين عاشقي ام رافرشته ها هم بفهمند ميگريند
Sensiz geçen akşamlarda geceler ağlar
وقتي تو نيستي شب هم ميگريد.
Pusu kurmuş yalnızlıklar saatler ağlar
به تنهايي غم گرفته من ساعتها هم مي گريند
Bilsen nasıl ِözlemişim göِkkubbe ağlar
اگر آسمانها حسرتي كه براي عشق كشدم.بفهمندم مي گريند.
Duysa nasıl sevdiğimi melekler ağlar
اگراين عاشقي ام رافرشته ها هم بفهمند ميگريند
بايد گريه كرد ..... يك نفر سر در گريبان مانده است عاشقي در خط پايان مانده است پيكر سبز درخت نارون در غروبي زرد به جريان مانده است باغبان از پشت پلك پنجره در نگاه باغ حيران مانده است كاروان عشق را ديده در جا مانده گريان مانده است خوگشله نه...؟؟؟؟ آخه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 16:10 توسط مینا |
|
|
روزگاری سرزمین روح من هموار بود دور تا دور دلم تا آسمان دیوار بود آن طرف احساس بود و این طرف دلواپسی
در جواب عشق حرف آخرم انکار بود در حصار سنگی ام پیچیده در صبری نجیب
لحظه هایم بی تپش از رخوت تکرار بود بعد از او وهمی سراپایای غرورم را تکاند
بی گمان این لحظه دیگر لحظه اقرار بود خوابگردی .شاعری . افسانه یا ناباوری خوب یادم هست آن شب اولین دیدار بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آبان1386ساعت 0:1 توسط مینا |
|
|
ما به هم نمی رسیم ...(من می گویم ) !
من باغ سنگین غم بر دوشم، چشم به آسمان دوخته ام !و تو ،
با حسرت یک دوستت دارم تا ابد
چشم در چشم من دوخته ای !
چیزی از زبانم نمی یابی شاید جست و جو می کنی در چشمانم !می گویم :" زندگی یعنی اسیر حادثه ها بودن ، اسیر" !
می گویی :" و عشق؟ "
می گویم :" عشق، حادثه است " !می گویی با قطره اشکی از رضایت :"و تو اسیر عشقی؟"
می گویم :" هر حادثه ای حادثه ی پیشین را خاطره ای خواهد کرد، فقط یک خاطره " !با بغض می گویی :" می خواهی آخرین حادثه ی زندگیم باشی ؟! " (دلم به درد می آید) !می گویم :"ولی افسوس، آخرین حادثه ی هر زندگی مرگ است " !
سکوتی گلوی هر دوی ما را می فشرد
هیچ وقت زیر بار فشار نرفته گلویم !می گویم :" دست من کوتاه است برای رسیدن به تو . ما اسیر حادثه ایم، اسیر" !تند باد سردی ست !حرفهایم در وجودت طوفانی به پا می کند. ولی ، تو چه آرامی !تحمل این هوای سرد را ندارد
ابر پر بار چشمانت می بارد
و چه سخت بارانی !من چه سردم
تحمل این هوای سرد را ندارد
ابر پر بار چشمانت می بارد !ولی افسوس
ما اسیر حادثه ایم ،
اسیر ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 مهر1386ساعت 16:3 توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
نقش هستی، نقشی از ایوان ماست
خاک و اب و باد سر گردان ماست |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1390 آذر 1389 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|